دفتر عشق
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو
جمعه 20 بهمن 1391 :: 18:55 ::  نويسنده : javad71       

 

 

امشب
دیوانگی در من بالا زده
نه سکوت
نه موسیقی
نه حتی سیگار
هیچ چیز وهیچ چیز
این دیوانگی راتسکین نمیدهد
جزعطرتنت لعنتی…



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 20:17 ::  نويسنده : javad71       

 

رویاهایت را برآورده میکند ،آنکه آسمانی را میگریاند تا گلی بخندد ...

http://www.123muslim.com/attachments/photo-gallery/5320d1259754211-rain-rain-rain-rain_forest_tropic.jpg

 



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 20:13 ::  نويسنده : javad71       

 

 

زندگی آرام است،مثل آرامش یک خواب بلند
زندگی شیرین است،مثل شیرینی یک روز قشنگ
زندگی رویایست،مثل رویای یک کودک ناز
زندگی زیباست،مثل زیبایی یک غنچه ی ناز
زندگی تک تک این ساعتهاست،زندگی چرخش این عقربه هاست
زندگی راز دل مادر من،زندگی پینه ی دست پدر است
زندگی مثل زمان در گذر است
زندگی آب روانی است روان می‌گذرد...
 آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد...

 



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 20:06 ::  نويسنده : javad71       

 

هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد قلبم شتابان میزتد شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام و من تنهایی خود را در آغوش میکشم.. تنها مانده ام

زل زدم, خیره شدم, پلک زدم, محو شدم

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد...

 



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:55 ::  نويسنده : javad71       

 

می‌نویسم، چون می‌دانم هیچ گاه نوشته‌هایم را نمی‌خوانی،

حرف نمی‌زنم، چون می‌دانم هیچ گاه حرف‌هایم را نمی‌فهمی،

نگاهت نمی‌کنم، چون تو اصلا نگاهم را نمی‌بینی،

صدایت نمی‌زنم، زیرا اشک‌های من برای تو بی‌فایده است،

فقط می‌خندم، چون تو در هر صورت می‌گویی من دیوانه‌ام



چهارشنبه 18 بهمن 1391 :: 19:53 ::  نويسنده : javad71       

پشت تنهایی من که رسیدی ،

گوشهایت را بگیر !

اینجا سکوت ،

گوش تو را کر میکند

اما !

چشمهایت را باز کن

تا بتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی

هجوم سایه های خیال،

سرابهای بی وقفه ی عشق،

تک بوسه های سرد

و فریادهای عقیم جوانی

منظره ای به تو میدهد

که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی …!



دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:54 ::  نويسنده : javad71       

 

 

قلب عزیز خفه شو 

 

و در همه کارها دخالت نکن

 

 همان که خون پمپاژ کنی کافیست

اگر هم خسته شدی اجباری نیست به کار......................


 



دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:49 ::  نويسنده : javad71       

کدوم خواستن کدوم جنون کدوم عشق... شاید خیلی از این حرفا دروغه 
تا وقتی باهمیم از عشق میگیم ... نباشیم قولمون حتا دروغه 

از این عشقایی که زنجیر میشه. .. هوس‌هایی که دامن‌گیر میشه 
می‌ترسم چون دلم بی‌اعتماده ... به احساسی که بی‌تأثیر میشه 

 

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست ... نه اینکه زندگی بی‌عشق میشه 
فقط کاش بین این حسای مبهم ... بفهمم آخرش چی عشق میشه 

مث حرفی که نگاهی ... نمی‌گفته و می‌گفته
اتفاقیه که گاهی ... نمی‌افته و می‌افته 

حس یخ زدن تو آتیش ... حال سوختن تو سرما
تو بیداری یه خیاله ... یه حقیقته تو رویا 

تو فکرش نیستیم‌ و پیداش میشه ... ولی وقتی که باید باشه میره 
به حال و روز ما کاری نداره ... همیشه یا براش زوده یا دیره 

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست ... نه اینکه زندگی بی‌عشق میشه 
فقط کاش بین این حسای مبهم ... بفهمم آخرش چی عشق میشه 


چی عشق میشه؟

 

افشین یدالهی

 



دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:45 ::  نويسنده : javad71       


روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»




دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:36 ::  نويسنده : javad71       

 

متن های زیبا و عاشقانه

 

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زیر باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

 

عاشقانه



صفحه قبل12صفحه بعد

 
درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدین نظر دادن یادتـــــــــون نـــــــــره
آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان
 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران