دفتر عشق
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو
دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:54 ::  نويسنده : javad71       

 

 

قلب عزیز خفه شو 

 

و در همه کارها دخالت نکن

 

 همان که خون پمپاژ کنی کافیست

اگر هم خسته شدی اجباری نیست به کار......................


 



دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:49 ::  نويسنده : javad71       

کدوم خواستن کدوم جنون کدوم عشق... شاید خیلی از این حرفا دروغه 
تا وقتی باهمیم از عشق میگیم ... نباشیم قولمون حتا دروغه 

از این عشقایی که زنجیر میشه. .. هوس‌هایی که دامن‌گیر میشه 
می‌ترسم چون دلم بی‌اعتماده ... به احساسی که بی‌تأثیر میشه 

 

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست ... نه اینکه زندگی بی‌عشق میشه 
فقط کاش بین این حسای مبهم ... بفهمم آخرش چی عشق میشه 

مث حرفی که نگاهی ... نمی‌گفته و می‌گفته
اتفاقیه که گاهی ... نمی‌افته و می‌افته 

حس یخ زدن تو آتیش ... حال سوختن تو سرما
تو بیداری یه خیاله ... یه حقیقته تو رویا 

تو فکرش نیستیم‌ و پیداش میشه ... ولی وقتی که باید باشه میره 
به حال و روز ما کاری نداره ... همیشه یا براش زوده یا دیره 

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست ... نه اینکه زندگی بی‌عشق میشه 
فقط کاش بین این حسای مبهم ... بفهمم آخرش چی عشق میشه 


چی عشق میشه؟

 

افشین یدالهی

 



دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:45 ::  نويسنده : javad71       


روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: «چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟»
پسر جواب داد: «دلیلشو نمی‌دونم؛ اما واقعاً دوسِت دارم!»
- تو هیچ دلیلی نمی‌تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟ چطور می‌تونی بگی عاشقمی؟
- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می‌تونم بهت ثابت کنم!

- ثابت کنی؟ نه! من می‌خوام دلیلتو بگی!
- باشه.. باشه! میگم؛ چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، باملاحظه هستی، بخاطر لبخندت..
آن روز دختر از جواب‌های پسر راضی و قانع شد.
متأسفانه، چند روز بعد، دختر تصادفی وحشتناک کرد و به حالت کما رفت.
پسر نامه‌ای در کنارش گذاشت با این مضمون:
«عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم؛ اما حالا که نمی‌تونی حرف بزنی، می‌تونی؟ نه! پس دیگه نمی‌تونم عاشقت بمونم! گفتم بخاطر اهمیت دادن‌ها و ملاحظه کردنات دوسِت دارم؛ اما حالا که نمی‌تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی‌تونم دوست داشته باشم! گفتم واسه لبخندات عاشقتم؛ اما حالا نه می‌تونی بخندی و نه حرکت کنی! پس منم نمی‌تونم عاشقت باشم! اگه عشق همیشه دلیل بخواد مث الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره! واقعاً عشق دلیل می‌خواد؟ نه! معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم.»




دوشنبه 25 دی 1391 :: 02:36 ::  نويسنده : javad71       

 

متن های زیبا و عاشقانه

 

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زیر باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

 

عاشقانه



یکشنبه 24 دی 1391 :: 19:17 ::  نويسنده : javad71       

 
 

 

  

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زيباترين زيبايی ، ای رويای بيداری

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بيقرار دلم ، ای تك درخت دشت سرخ قلبم ،

به همين لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنكه چشمت بارانی است ، ای تو كه روحت شادابی است ، و
رگهايت از خون محبت جاری است

به آن كعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

زندگی من ، ای آغاز من ، ای سرآغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه ديدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم كلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بيان كنم تا تو باور كنی كه

دوستت دارم

 



یکشنبه 24 دی 1391 :: 19:01 ::  نويسنده : javad71       

 

 
 براي ان عاشق بي دل مي نويسم كه حرمت اشكهايم را ندانست


براي ان مينويسم كه معناي انتظار را ندانست،


چه روزها و شبهايي كه به يادش سپري كردم


براي ان مينويسم كه روزي دلش مهربان بود


مي نويسم تا بداند دل شكستن هنر نيست


نه دگر نگاهم را برايش هديه ميكنم ، نه دگر دم از فاصله ها ميزنم


و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم


مي نويسم شايد نامهرباني هايش را باور كند



جمعه 22 دی 1391 :: 21:56 ::  نويسنده : javad71       

 

رفتيُ خاطره های تو نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
...

 

 

(‌عمر آدم کفاف نمیده به آخر جاده معرفت برسه ، آهای تو که آخر این جاده ای !)



جمعه 22 دی 1391 :: 21:23 ::  نويسنده : javad71       

تنهاييم را با تو قسمت مي کنم
سهم کمي نيست
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را بر سفره رنگين خود بنشانمت
بنشين
غمي نيست
حواي من بر من مگير اين خود ستايي را که بي شک تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست
آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفته ام
تا روشنم شد در ميان مردگان همدمي نيست
همواره چون من نه
فقط يک لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي
شايد و يا شايد
هزاران شايد ديگر اگرچه اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست



 
درباره وبلاگ

به وبلاگ خودتون خوش اومدین نظر دادن یادتـــــــــون نـــــــــره
آرشيو وبلاگ
پيوندها
نويسندگان
 
   
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران